تبليغاتX
...و خداوند عشق را آفرید

زندگی گل زردی ست به نام غم....مروارید غلتانی ست به نام

اشک.....اینه شکسته ایست به نام دل.......وبالاخره فریاد بلندی

است به نام اه.

+ نوشته شده در یکشنبه دوازدهم شهریور 1385ساعت 8:42 قبل از ظهر توسط محمد |


+ نوشته شده در شنبه یازدهم شهریور 1385ساعت 5:40 بعد از ظهر توسط محمد |


+ نوشته شده در شنبه یازدهم شهریور 1385ساعت 5:35 بعد از ظهر توسط محمد |


از دست عزيزان چه بگويم گله اي نيست

     گر هم گله اي هست دگر حوصله اي نيست

                     سرگرم به خود زخم زدن در همه عمرم

                         هر لحظه جز اين دست مرا مشغله اي نيست

 

    

+ نوشته شده در شنبه یازدهم شهریور 1385ساعت 2:56 بعد از ظهر توسط محمد |


 

عشق یعنی دل سپردن بهره سنگ

+ نوشته شده در جمعه دهم شهریور 1385ساعت 7:43 بعد از ظهر توسط محمد |


نروز که طلسم مرگ خود را به دستت دادم می دانستم پایان زندگانی ام فرا

رسیده اما باز این نیستی را پذیرفتم زیرا در جهان هستی منجی من تویی و

اگر جانم را هم طلب کنی بدون چون و چرا اطاعت خواهم کرد اما افسوس

که تو به این بخشش فراوانم خیانت کردی و طلسم عشقم را ناجونمردانه

شکستی و برای همیشه مرا سرگردان در دنیای پست رها کردی.

+ نوشته شده در جمعه دهم شهریور 1385ساعت 6:57 بعد از ظهر توسط محمد |


+ نوشته شده در جمعه دهم شهریور 1385ساعت 6:53 بعد از ظهر توسط محمد |


 

خوشتر از دوران عشق ایام نیست                بامداد عاشقان را شام نیست

 

مطربان رفتند و صوفی در سما                   عشق را اغاز هست پایان نیست

+ نوشته شده در جمعه دهم شهریور 1385ساعت 6:35 بعد از ظهر توسط محمد |


 

عاشقت خواهم ماند بي آنكه بداني دوستت خواهم داشت بي آن كه بر لب

آرم در دل خواهم گفت بي هيچ سخني گوش خواهم داد بي هيچ اندوهي

در آغوشت خواهم گريست بي آن كه حس كني در تو آب خواهم شد بي

هيچ گرمايي كنار آشيانهي تو آشيانه مي كنم و فضاي آشيانه را پر از ترانه   مي كنم.یکی سوال میکند به خاطره چه زنده ای ؟و من براي زندگي تو را  بهانه مي كنم.

 

+ نوشته شده در جمعه دهم شهریور 1385ساعت 6:28 بعد از ظهر توسط محمد |


+ نوشته شده در جمعه دهم شهریور 1385ساعت 4:8 بعد از ظهر توسط محمد |


+ نوشته شده در جمعه دهم شهریور 1385ساعت 4:6 بعد از ظهر توسط محمد |


با خودم عهد بستم بارديگرکه تورا ديدم،بگويم ازتودلگيرم ولي بازتورا ديدم و

گفتم: بي توميميرم.

 

 

+ نوشته شده در جمعه دهم شهریور 1385ساعت 4:5 بعد از ظهر توسط محمد |


 
برای کسی که از دست دادمش:

 

 روزي احساس کردم که فقير ترين موجود روي زمينم

 

و اون روزي بود که تو رو از دست دادم

 

خواستم براي از دست دادنت اشک بريزم

 

امّا تمومه اشکمو براي به دست اوردنت ريخته بودم

 

 

+ نوشته شده در جمعه دهم شهریور 1385ساعت 2:42 بعد از ظهر توسط محمد |


آنچه كه زيباست عزيز نيست آنچه كه عزيز است زيباست سعي كن زيبايي در نگاه تو باشد نه در چيزي كه به آن مي نگري....

 

+ نوشته شده در جمعه دهم شهریور 1385ساعت 12:58 بعد از ظهر توسط محمد |


+ نوشته شده در جمعه دهم شهریور 1385ساعت 12:50 بعد از ظهر توسط محمد |


+ نوشته شده در جمعه دهم شهریور 1385ساعت 12:42 بعد از ظهر توسط محمد |


 

 شیشه ی دل را شکستن احتیاجش سنگ نیست این دل با نگاهی سرد

نیز پرپر می شود...

+ نوشته شده در جمعه دهم شهریور 1385ساعت 12:24 بعد از ظهر توسط محمد |


 

گفته بودي كه چرا محو تماشاي مني

 

آنچنان مات كه يكدم مژه بر هم نزني

 

مژه بر هم نزنم تا كه ز دستم نرود

 

ناز چشم تو به قدر مژه بر هم زدني

 

+ نوشته شده در جمعه دهم شهریور 1385ساعت 11:17 قبل از ظهر توسط محمد |


اگه گفتم خداحافظ .....

 نه اینکه رفتنت ساده است....

   نه اینکه میشه باور کرد دوباره آخر جاده است.....

                          خداحافظ واسه اینکه نبندی دل به رویا ها .....

بدونی بی تو وبا تو همینه رسم این دنیا...

+ نوشته شده در جمعه دهم شهریور 1385ساعت 11:13 قبل از ظهر توسط محمد |


هر مسافر خسته ای به امید رسیدن به سر منزل وصال در گرماگرم رفتن است .

همه شادند وعشق میورزند به مهتابی که نفرتها را مدفون می سازد وآینده

را برای همه روشن میکند , ولی من............من به تو فکر میکنم ,به تو که

رفته ای وبه انتها وبه پایان می اندیشی .

آیا بازگشتی در کار هست؟ آیا خاطره ای از این سرما زده روزگار باقی مانده ا

ست؟ با همه سردی ها وتلخیهایت تو را دوست دارم.

تو را که رفته ای . دوستت دارم ومنتظر می مانم حتی تا ابد.

+ نوشته شده در پنجشنبه نهم شهریور 1385ساعت 11:3 قبل از ظهر توسط محمد |


چه مي شود تو صدايم كني

به لهجه موج

به لحن نقره اي وبي صداي چشمانت

توهيچ وقت پس ازصبرمن نمي آيي

درانتظارچه خاليست جاي چشمانت

به انتهاي جنونم رسيده ام اكنون به انتهاي خودوابتداي چشمانت

من

   وغروب

      وسكوت

            وشكستن

                     وپاييز 

توونيامدن وعشوه هاي چشمانت

خداكندكه بداني چه قدرمحتاج است

نگاه خسته من به دعاي چشمانت

+ نوشته شده در پنجشنبه نهم شهریور 1385ساعت 11:1 قبل از ظهر توسط محمد |


عاشقانه ترين نگاهم را روي قايقي از باد نشاندم و پارو زنان سوي

تو فرستادم وقتي به ساحل نگاه تو رسيد تو چشمانت را بستي و

قايقم ، غرق شد

+ نوشته شده در پنجشنبه نهم شهریور 1385ساعت 10:54 قبل از ظهر توسط محمد |